![]() |
![]() |
|
| هرچی آرزوی خوب مال تو هرچی که خاطره داری مال من |
|
غروبه سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن به خودم هی زدم از اینجا برو... اما موش خورده شناسنامه من.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:15 توسط alika |
|
|
- که چی؟ این کارا رو می کنی که چی؟ تو که می دونی؟ - من چی و می دونم؟ - خودت و به خریت نزن. - کار دیگه ای بلد نیستم. - بلدی خودتم خوب می دونی. - آره بلدم اما نمی خوام. می خوام ... - می خوای چی؟ - ولش کن. - امان از دست تو پسر. - مستقیم!!! ... - مرسی آقا پیاده می شم. - ولی خیلی نامردی پسر، خیلی. - می دونم عزیز می دونم. - یک ماه نیمدی، می دونی؟ - آره ، هی، خودمم دلم گرفته ، اما؟ - اما نداره. - حق با تو، ببخش. آقا یه بلیط بده!!! ... - تا کی؟ - تا نداره. - خوب؟ - تو دیگه چرا این و می گی؟ - زی زی. - نه زر زر نیست. قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد. - چرا؟ - چون ...!!! بی خیال. - بعدش چی؟ - به بعدش فکر نمی کنم. - چی شده همیشه که فقط به بعد فکر می کردی. - زمونه عوض شده عزیز. زمونه عوض شده. روزگار غریبی است نازنین روزگار غریبی است...!!! - می دونی که تو هم باید عوض شی؟ - آره، آره خوب می دونم. برادرجان برادر جان نمی دونی چه سخت دربدر بودن...!!! - این و بلد نیستم، تن تو ظهر تابستون و بیادم می یاره... - رنگ چشمای تو بارون و بیادم می یاره... ... - می دونی فقط یه چیز واسم مهم. همین و بس. نمی خوام، نمی خوام ... - نمی خوای چی ؟ - هی ، چو دانی و پرسی سوالت خطاست. - چقدر دیگه مونده؟ - یکی دوتا دیگه. - یادته که چه قولی دادی؟ - مگه می شه یادم بره. تو هم که یادته چی گفتی؟ - زی زی ، نه یادم نیست. - نامرد ، خودت گفتی ، حداقل ... - نه خفه شو. ... - رسیدیم. - قفا؟ - نیکی و پرسش. واسا من یه چیزی بخرم. چقدر شد آقا؟ - 1100 تومن. - بفرمایید. بریم. ... - اینجاست. - من از تو بهتر می دونم. اول چشمات و پاک کن. دوم زی زی زیادی موقوف. سوم بیشتر بما سر بزن. - نامرد آخه مگه تو میای!!! - هـِ ...!!! - مشتی ما مخلصتیم همه جوره چه بیای چه نیای. - زی زی. فکر کن البته اگه عقل داری که نداری می دونم دیوونه ای، خری ، نه خر نیستی خودت و به خریت می زنی اما قبلا هم گفتم ... - آره گفتی ، اما " آدم نشوم جان پدر". می دونی یه چیز مهمه ، فقط ...!!! خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:22 توسط alika |
|
|
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم مرا تیر است آتش پر مرا باد است فرمانبر و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست در این میدان بر این پیکار هستی سوز سامان ساز پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز پس آنگه سر به سوی آٍسمان بر کرد زمین می داند این را آسمان ها نیز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:26 توسط alika |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من بد بودم،
اما بدی نبودم، از بدی گریختم، دنیا مرا نفرین کرد و سال بد در رسید... |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|