تبليغاتX
کویر و بارون
هرچی آرزوی خوب مال تو هرچی که خاطره داری مال من

برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم مرا
به پیش درد عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم  گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

نمی دونم داره چی می شه، اما می دونم که داره یه اتفاق هایی می یوفته.فرداهای خوبی رو نمی بینم.حداقل از یه جنبه.شایدم اشتباه می کنم، نمی دونم. شایدم به قول عزیز دارم زی زی می کنم. اما نه عزیز این بار زی زی نیست. اگه خودت هم بودی حرف من و تایید می کردی. شاید اشکال از منه.شاید من خیلی چیزارو نمی فهمم. شایدم من درست می گم!!! یه بار عزیز به من گفت : علی زمان می گذره و تو با گذرش ثابتی، تو هم با تغییرش باید عوض شی. راست می گفت. هیچ چیز ثابت نمی مونه. همونطور که بعد از رفتنش همه چیز عوض شد. حتی خودمن. عزیزی، حالا که بیش از هر لحظه دیگه بهت نیاز دارم نیستی. نیستی که ببینی...
از عذاب بی تو بودن یه ستونه نیمه جونم

این که اسمش زندگی نیست، جون به لب هام می رسونم

"یاد باد آن روزگاران یاد باد"
خوب اینم از رسم زمونه است. نمی شه کاریش کرد. بالاخره قرار نیست همه چیز یه جور بمونه. یه روز بهار، یه روزم زمستون. کی می دونه چی می شه؟ بازم بهار می شه، یا همین زمستون و هم دیگه نمی بینیم. همیشه همه کاری کردم که بهار بمونه اما نشد. فهمیدم که بعضی چیزا یا خیلی چیزا دست من نیست، یا بهتر بگم هیچی دست من نیست.

وقتی که گل در نمیاد
                سواری اینور نمیاد
                             کوه و بیابون چی چیه...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 2:47  توسط alika | 
خواب در چشم ترم می شکند...
دیشب بعد از خیلی وقت بالاخره اومدی.بالاخره اومدی. یادم سر و کلت و گرفته بودم و همینجور می بوسیدم. هنوز شبا  دلتنگتم.هنوز نمی دونم چی شده و کجایی. هنوز منتظرتم که بیای. اما می دونم که... هی بی خیال.
اشک چشمام دیگه خشکید بس که بارید
توی غربت از جدایی تو نالید
بعضی وقتا یهو خشکم می زنه. بعد به یه نقطه خیره می شم و می گم خدایا یعنی چی شده؟می دونی به چه نتیجه ای رسیدم، که خواب بوده، همه چیز، همه ی باهم بودنامون، نمی تونه واقعیت باشه و اینجوری تموم شه، حتما خواب بوده. میدونی بعد تو انگار همه چیز عوض شده.خیلی چیزا.خیلی کسا.
تن تو ظهر تابستون و به یادم می یاره
رنگ چشمای تو بارون و به یادم می یاره...
هی روزگارچقدر نامردی.این رسمش نبود.ماها هنوز خیلی باهم کار داشتیم.عزیز دردت و بکی بگم. اینجا تو گلومه. می خوام داد بزنم اما چه فایده.کسی می شنوه؟ نمی دونم.
رفتی و از رفتن تو قلب آیینه شکسته
کوچه ها در خلوت شب پنجره ها همه بسته
آسمان خاکستری رنگ بغز باران در نگاهش
خنجری در سینه دارد توده ابر سیاهش
بی تو من از نسل بارانم، بارانم
چون ابر بهارانم گریانم ، گریانم
بی تو من با چشم گریان سیل غم برد آشیانم
خواب سرخ بوسه هایت می نشیند بر لبانم
تو رفتی و دیگه از دسته کسی کاری بر نمی یاد. این و خوب فهمیدم. تو رو از این به بعد یه جوردیگه باید دید و حس کرد.خوشبحالت، هر جا که هستی شاد باشی. نمی دونم میای اینطرفا یا نه.ما رو می بینی یا نه.صدام و می شنوی یا نه.هر چی که هست یه چیزی خوب فهمیدم از این به بعدش و باید بی تو برم.تنهای تنها. نمی دونم به کجا می رسم. آخر جاده کجاست، اما می دونم که باید برم و جز اون راهی نیست.ولی یه چیز و بدون عزیز واسه من همیشه هستی.خودت که می دونی ...
آسوده باش عزیز.آسوده و شاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 1:53  توسط alika | 
نشسته بود و همین جور به صفحه کلید زل زده بود نمی دونست چی بنویسه نمی دونست اصلا بنویسه یا نه. چند روز پیش نشست و تا می تونست نوشت  آخه خیلی دلش گرفته بود اما آخرش همشون و پاک کرد .آخه به چه درد دیگرون می خورد.دوست داشت بشینه تا صبح حرف بزنه اما...
طبق معمول خوابش نمی برد دیگه همه از دستش خسته شده بودن خودشم دیگه مثل قدیم حوصله هم و رو نداشت.دوستای قدیمیش و به راحتی کنار گذاشته بود، اگرچه هنوز باهاشون می رفت بیرون اما دیگه مثل قدیم حوصلشون و نداشت. صبح تا شب فقط به یه چیز فکر می کرد، فقط به یه چیز،یه چیز خوب،اما...

یه داستان می تونه اینجوری شروع بشه یا:

سه ، چهار ساعت بیشتر به صبح نمونده بود ولی اون هنوز بیدار بود نمی دونست چرا اما بیدار بود می خواست بنویسه پس شروع کرد اما چی بنویسه. در واقع دوست داشت...اما دیگه نمی شد امکانش نبود.هیچوقت.حالا باید به چیزای دیگه فکر می کرد.چیزای خوب اما اگه این چیزای خوب ، بد می شد چی؟ راهی نبود...

اینم یه شروع دیگست .حالا یه جور دیگه:

الان سه روزه.آره سه روزه.کم کم داره نگران می شه، اما کاری ازش بر نمی یاد چون الان ساعت نمی دونم هر چی که هست دیره.پس باید صبر کنه.اصلا آدم صبوری نیست اما به هر حال.پس می شینه و شروع می کنه به نوشتن. از خودش می پرسه از چی بنویسه؟ فقط راجع به دو چیز بلده بنویسه. کدومش و انتخاب کنه؟هیچ کدوم، چون صلاح نیست. خوب چرا از خودش نمی نویسه.آخه تصمیم داره دیگه اینکارو نکنه...

اینجوری چه طوره؟ بازم هست مثلا:

آخ که چقدر دلش تنگ شده.خیلیه خیلیه خیلی. واسه... یه چند نفری هستن. اما راهی نیست.اصلا تو این دنیا راهی هست؟ حتما هست. امشب حرفای ترسناکی و از یه نفر شنید. از یکی از فامیلاشون. حرفایی که حسابی اون و ترسوند. نکنه ... !!! کی میدونه. اونی که اون بالاست، هی چی بگم.داغون نبود خسته بود و دلتنگ شایدم تنها.
یه شب مهتاب، ماه می یاد تو خواب، من و می بره... یه هو این آهنگ اومد تو ذهنش.لبخندی زد و ...

شروع های زیادی واسه یه داستان وجود داره شاید همشون مثل هم باشن اما اینکه چه جور تمومشن مهمه.یه داستان چه جور می تونه تموم شه؟ پایانش چی می تونه باشه؟ هیچکس نمی دونه.
پوزخندی تلخ...!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 4:0  توسط alika | 
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم/ اهریمن غم از در این خانه نراندیم
یاران همه ساغر به کف و نغمه به لبها / ما بوسه ای از دور به ساغر نرساندیم
بخت خود و این شهر بسنجیده و آخر/ رخت خود از این ورطه به جایی نکشاندیم
بر سفره سیب و سمنو سکه و سنجد / جز سین سکوت شب و سرما ننشاندیم
مرغان همه در چهچهه و نغمه و برواز / مرغ دل ما ماند و به جایی نپراندیم

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به در گاه مهتاب.آره یکسال گذشت . یکسال.اون شب خوابم نمی برد ، نشستم از عید پارسال شروع کردم و به عید امسال رسیدم و مدام از خودم این و می پرسیدم پارسال چه جور بود ، خوب یا بد؟؟؟؟ کی می تونه به این سوال جواب بده. هیچ کس. هیچ کسه هیچ کس. حتی خدا!!!!!!!!!
آره المیرا راست می گه خاطراتی داریم که تو سال ۸۴ جا موند. روز هایی تکرار نشدنی. لحظه هایی رویایی.اما چی کار می شه کرد؟ می شه برگشت؟حاضرم همه چیزم و بدم، می شه؟ جوابش اینه یه پوزخند و نه!!!!!!!!!!!!
اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
بسه پسر از خواب بیدار شو. بهار شد کجایی؟
اینجا. اما اینجا کجاست نمی دونم.
خوب چیزایی که می دونی رو بگو؟
بزا فکر کنممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
خوب فقط یه چیز می دونم و فقط یه چیز واسم مهمه فقط به یه چیز فکر می کنم نه در واقع دو چیز یکیش من و دیونه می کنه پس بهتره بهش فکر نکنم اون یکی دیگم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نتیجه:
من نا امیدم؟جواب: نه. من همون علیم؟جواب: جز در یه مورد، نه.چی می خوام؟جواب: کاملا شخصیه.
یه چیزای جدیدیو فهمیدم که دارم باهاشون کنار می یام. یه چیزای رو هنوز نفهمیدم و می دونم هیچ وقت هم نمی فهمم پس سعی کردم از یه دید دیگه بهشون نگاه کنم. یه چیزای رو هم منتظرم بفهمم.

اما حرفای المیرا؟
ببین المیرا جان ۸۵=۱+۸۴ نیست. ۸۵ یه ساله دیگه است، ۸۴ یه سال دیگه بود. منم باهات موافقم ۸۴ سالی فراموش نشدنیه. و سوالی که هیچ کس نمی تونه بهش جواب بده. راه سوم نمی دونم چیه اما یه چیز و می دونم که سال ۸۶ هم می یاد سال دیگه این موقع چی می گیم. اون موفع به این سوال که« سال ۸۵ چه جوری بود؟» چه جوابی می دیم؟ یه سری چیزا دست آدم نیست اما می شه با اون چیزایی که دستمونه زیباترین تابلو رو بکشیم. تموم احساسات تو رو زمان سال تحویل منم به نوعی کمتر یا بیشتر داشتم اما موقع سال تحویل فقط یه چیز خواستم.قرار نیست ما چیزی و فراموش کنیم یه شب همین و از خودم پرسیدم. من دارم فراموش می کنم؟ جوابش این بود نه. واسش دلیل هم داشتم. من داشتم رو این موضوع فکر می کردم پس هنوز فراموش نکرده بودم . پس چی شده بود؟ نمی دونم. اما خاطرات همیشه تو ذهن ما هستن .همیشه، تا موقعی که ما بخوایم. دفتر ۸۴ بسته شد دست هیچ کس هم نیست. نمی خوام بسته شه، حاضرم همه چیزم و بدم اما می دونم فایده ای نداره خواب و خیال بسه. حالا ۸۵ شده ۱+۸۴، آره اینجا درسته۱+۸۴=۸۵، آره یعنی امسال یه سال جدیده که می تونه تموم خاطرات سال ۸۴ رو داشته باشه و تموم آواز ها و صداهای ۸۴ تو ۸۵ هم باشه، حداقل یادشون. می دونم بعضی چیزا تکرار پذیر نیست اما حالا چی؟ خاطرات اون لحظات که هست.
پوز خندی زد و به فکر فرو رفت،دیگه نتونست بنویسه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 4:3  توسط alika |