![]() |
![]() |
|
| هرچی آرزوی خوب مال تو هرچی که خاطره داری مال من |
|
پیرمرد آرام دفترش را بست
قلم بنهاد و بیرون رفت و آوازی حزین سر داد. سکوتی سرد حاکم بود تو گویی که جهان را انتظار قصه و گفتار دیگر بود. دلش پر بود از فریاد، از این بی داد. چشم ها بر آسمان ها کرد سکوتی سرد،بر لبش بنشست. همه پر بود از گفتار ناگفته، پر از قصه ولیکن گوییا از قصه گویی ها ی خود خسته. چه تدبیری توان کرد از پس امروز قصه ها را نیست پایان هر چه آید روز. قصه ها جاری است مرا آخر توان قصه گویی نیست. چشم ها را بست از سکوتش آسمان بشکست. آری آری پیرمرد این بار قصه ای ننوشت سکوتش آخرین گفتار و رویا بود. از این به بعد نمی خوام حرف بزنم، می خوام بشنوم. می خوام قدر چیزایی رو که دارم بدونم. قدر اونایی که دور و برم هستن، اونایی که بیشتر از جون دوستشون دارم. می دونی قصه هنوز تموم نشده، تا هستیم قصه ها هم هستن . کی می دونه شاید حتی بعد از ما هم باشن، یه قصه جاوید.دیشب وقتی با خودم فکر می کردم یادم اومد هنوز هستن کسایی که دیدنشون به من آرامش می ده.هستن اونایی که واقعا دوستشون دارم ، از ته دل. آخرین رقص قلم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 19:35 توسط alika |
|
|
گوش کن ای گل من با تو سخن می گویم
با تو ای غنچه ناز ، از زمانه از درد از خدا می گویم می نویسم از او ، از غم هجرت او از جدایی و فراق می نویسم از او می سرایم از دل می نوازم با جان بشنو این قصه او نرفت است همیشه با ماست در دلت جانت با تو با من انتظار خنده ات را دارد انتظار دیدنت را در اوج قصه را پایان نیست لحظه ها چون جوی تا ابد جاری است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 18:58 توسط alika |
|
|
و قلم در دست
همه جان جوهر شد بنویسم خطی بنویسم از تو در مبارک سحر میلادت. ولی افسوس که دستم سرد است و نوشتن دشوار و ترانه خاموش ساز من هم دلش از دست صدایم خسته ست. چشم ها می بندم چه مبارک سحری ست بی وفا نیست قلم بی وفا نیست دلم. می نویسم با خط درشت می نویسم بر کوه بلند روز میلادت را پرستو ها آواز کنند. روز میلاد تو ای دوست جهان بی تاب است همه جا عطر افشان و شقایق خندان. این ترانه این خط همه فریاد من است در شب میلادت. هدیه ام باغ بهشت؟ هدیه ام یک گل رز؟ هدیه ام اشک خدا؟ نه ، هدیه ام... تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 11:5 توسط alika |
|
|
دلم دردی که دارد با که گويد
گنه خود کرده تاوان از که جويد دريغا نيست همدردی موافق که بر بخت بدم خوش خوش بمويد گل وصلت فراموشم نگردد وگر خار از سر گورم برويد سيه بختم كه بختم واژگون بي سيه روزم كه روزم تيره گون بي شدم محنت كش كوي محبت تا ز دست دل كه يارب غرق خون بي ز عشقت سوختم اي جان كجايي بماندم بي سر و سامان كجايي نه جاني و نه غير از جان چه چيزي نه در جان نه برون از جان كجايي آخ كجايي،كجايي... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 9:29 توسط alika |
|
|
دلم تنگ است برادر جان
دلم تنگ است دلم فرياد مي خواهد و چشمم چشمه اي جوشان به ياد دوستان اينجا چه غمگين مي سرايم نغمه ي خود را به ياد تو به ياد او به ياد ما. دلم تنگ است برادر جان نمي داني نمي داني كه خوابم وحشت و درد است نمي داني كه قلبم آتشي سوزان نمي داني مرا دردي است بي درمان. دستام خشك شدن.قدرت نوشتن ندارن. روز به روز هم سرد تر مي شن. مي دوني يه سردي عجيبي من و فرا گرفته. همه جا سرد و بي روحه.دنيا سياه سفيده. مي دوني دلم و به چي خوش كردم . كه برگدم تهران باز پيش بچه ها: نه يادم نرفت. نتونستم بنويسم چون اشكم در اومد. نه اون و يادم نرفت. به ياد اون شب تا سحر مي گم خدا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 1:10 توسط alika |
|
|
۱۴ بهمن ، چه روز عجيبي؟هيچ معنايي واسم نداره.مدتيه هيچ چيز واسم معنا نداره.چقدر از اين روز احساس نفرت مي كنم. كاش مي تونستم اين روز و از تقويم پاك كنم. چرا بايد ۱۴ بهمن جمعه باشه؟ از هر چي جمعه است متنفرم. يه بار گفته بودم نمي شه زمان و نگه داشت و نبايد نگه داشت اما الان احساس مي كنم اشتباه كردم. كاش مي شد زمان و نگه داشت. كاش ۱۴ بهمن هيچ وقت نياد. كاش هيچ وقت جمعه نمي شد. كاش من بالاتر رفته بودم. كاش كاش كاش...از اين كلمه هم متنفرم.از دروغ متنفرم اما مدام به خودم دروغ مي گم.از خودم متنفرم. آتشي در سينه دارم جاوداني نه اصلا منظور خاصي ندارم. همه اون حرفايي كه زدم ، قولايي كه به خيلي ها دادم همه اونا يادمه.به همه اونا هم عمل مي كنم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 1:8 توسط alika |
|
|
گلپونه هاي وحشي دشت اميدم وقت سحر شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 8:28 توسط alika |
|
|
تو كجايي اي دوست تو كجايي اي يار چند روزي است كه من تنهايم سرگردان بيكس. همه جا را پي تو جار زدم همه جا را گشتم هيچ كس خبري از تو نداشت هيچ كس مي داني؟ چند روزي است دلم باز گرفته هوس هق هق و فريادش هست هوس نعره اي بر عرش خدا. من و تو يادت هست ، چه قراري داشتيم ولي افسوس شكستي آنرا و من اينجا پي تو همچنان چشمه اشكم جاري است همچنان مي نالم در خفا پنهاني. چه كسي درد مرا ، باورش خواهد كرد هيچ كس مي دانم جز تو اي دوست كه جانم بودي. تو به من گفتي كه ما ، هردومان ما شده ايم هر دومان يك روحيم و يكي بي او محكوم فناست. پس چرا من هنوز اينجايم؟ كه بمانم بي تو هوس پروازم نيست آسوده بخواب گر مراد تو همين تصوير است مي مانم به همان عهد و وفا ور نه ، اين جان همه لبريز تو است. باورم نيست جدايي از تو نه هستي با من، ديدمت امشب آرام و خموش كه كنارم استادي و لبخند زدي. در دلم صدها حرفت است هنوز كه نشيم و بگوييم آنرا همچو آن شب ها تا مرز سحر. كاش مي دانستي قدرتم افزون شد و سياهي ها ، شد سفيديه سفيد. هوس زيستنم بسيار است اما بي تو ... جمله سخت و سياهي است ، چگونه بي تو؟ چگونه تو بگو. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 2:55 توسط alika |
|
|
مگر نسیم سحر بوی زلف یار من است دلم گرفت.گفتم بیام بنویسم.هرچند که دستام خشک شدن و چیزی واسه نوشتن ندارن.اما شاید اینجوری آروم شم. تو چشام اشکی نمونده که واسه دوریت بباره کاش امشب بارون بزنه.اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه... واسه جشن دلتنگی ما |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 2:51 توسط alika |
|
|
گفتم :«بهار
-خنده زد و گفت: -« ای دریغ، «دیگر بهار رفته نمی آید. گفتم:«پرنده؟ گفت: «اینجا پرنده نیست. «اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست. گفتم: -«درون چشم تو دیگر...؟ گفت: «دیگر نشان ز باده ی مستی دهنده نیست. «اینجا بجز سکوت، سکوتی گزنده نیست. «حمید مصدق» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 13:20 توسط alika |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من بد بودم،
اما بدی نبودم، از بدی گریختم، دنیا مرا نفرین کرد و سال بد در رسید... |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|