![]() |
![]() |
|
| هرچی آرزوی خوب مال تو هرچی که خاطره داری مال من |
|
و شبی آرام دست را بگشودم
تا بگیری آنرا تا دگر بار بگوییم از هم در شبی پاک سپید. چشم ها می بندم که بگویم از تو که ببویم از تو که بگویم ای یار من به یاد تو هنوز نیم شب بیدارم. چشم ها می بندم که بگویم از تو که ببویم از تو که بگویم ای یار من و تو ما شده ایم. من و تو قاصدکیم ورهاییم در باد هر طرف هر سو با هم. من و تو چون دو پرستو ی مهاجر بودیم و تو پر بگشودی و شدی نقطه ای در اوج خدا. راستی می دانی زی زیم می آید خوب می دانم، زی زی نکنم. پس شنو این نغمه زندگی خواهم کرد به همان عهد و وفا به همان شادی شب های سپید از برای تو - او - من - ما. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 15:4 توسط alika |
|
|
پنجره بگشودم.
و نسیمی بگذشت. قاصدک آرام آرام آمد. باز هم خبری از تو نداشت. و تو می دانی من مدت هاست انتظار خبرت را دارم. این همان قاصدک است، که سپردم در باد. هر دو آنروز چه خندان بودیم دشت را یادت هست چه شقایق ها آنجا چیدیم. و تو گفتی که شقایق همه عشق است و صفا و به من خندیدی. نیشخندی تلخ بود. و تو می دانستی ، من عاشق لبخند تو ام. و تو روگرداندی که نبینم آنرا. یادم هست ، پیرهنت روشن بود. رنگ سفید. دامنت سبز و بلند. روسری؟ خوب می دانم آن نیز سفید. ولی آنروز به بادش دادی. و ندانستی که گرفتم از باد و هنوز در دست من است. یک درخت سیب آنجا دیدیم. و تو گفتی که چقدر عاشق سیب سرخی. من رفتم بالای درخت. تو نشستی تنها ، زیر آن سیب بلند. «بهترین سیب را چیدم می اندازم» راستی یک سبد سیب به یاد تو هنوز ، در اتاقم دارم. چه نسیم خوبی می آمد. قاصدک را آنجا دیدم من و گرفتم آنرا. و چه راز ها گفتم با او و سپردم بر باد و نشست آرام بر دامن تو. ولی افسوس که طوفان و شد و من از درخت افتادم. و تو رفتی و هنوز، انتظار خبرت را دارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 17:44 توسط alika |
|
|
ساعت ۱ بود. مثل همیشه کنار شوفاژ نشسته بودم. همه جا سیاه بود و تاریک. تنها نوری که می شد دید ، سرخی سیگار بود،۴،۳،۲،۱... تا حالا چند نخ کشیده بودم. ساعت ۶ یه پاکت گر فته بودم حالا فقط چند نخ مونده. از سر شب تا حالا چیکار کرده بودم. هیچی. همین جا نشسته بودم.. چقدر تا صبح مونده؟ خیلی. بازم باید همین جا بشینم تا صبح شه.
یهو احساس کردم دنیا عوض شده ، یکی داره من و صدا می کنه. کی بود؟از جونم چی می خواست. حسابی ترسیده بودم. یهو یه نور وارد اتاق شد. همه جا رو روشن کرد. صورتش و پوشونده بود. نتونستم بشناسمش. یه آینه داد دستم. گفت خودتو این تو ببین.خندیدم.گفتم: برو بابا حوصله داری. گفت ببین. گفتم که چی؟ گفت ببین. آینه رو گرفتم. این کیه تو آینه؟ نمی شناسمش. چقدر زشت و شکسته است. حالم به هم خورد. آینه رو پرت کردم طرفش. - تو کی هستی؟ از جونم چی می خوای؟ -حالا خودتو دیدی؟حالا فهمیدی چی شدی؟ حالم بد شده بود.گشتم دنبال سیگارام.بازم یه نخ دیگه.حسابی به سرفه افتاده بودم. -ها! که چی؟ -هیچی. اومدم اینجا خودتو بهت نشون بدم. زشت و سیاه. -نه من اینجوری نیستم. آینت مشکل داره. برو گمشو. اصلا تو کی هستی؟ نقابش و برداشت. چقدر آشنا بود. همون پسرک شاد و خندون، همونی که نمی تونست یه جا بند شه.چه صورت روشنی داشت، چه موهای بلندی. - شناختیم؟ -نه ، یعنی آره. اصلا برو گمشو، تو مردی ، تو خیلی وقت پیش مردی. - تو من و کشتی . تو. - نه من هیچ کس و نکشتم . نه - برگرد علی ، برگرد. بیا پیش من. احساس کردم یه نفر دستام و می کشه به طرف خودش و می گه نرو. پشت سر خودم و نگاه کردم. یه پیرمرد سیاه و عبوس. - ولم کن. شما ها از جون من چی می خواین؟ - علی بیا با من بریم. -اون و ول کن اون مرده. بیا با من. سرم داشت می ترکید. یه طرف سیاه و تاریک بود یه طرف مثل روز روشن. می ترسیدم. دوست داشتم داد بزنم اما نمی تونستم انگار یه نفر گلوم و فشرده بود. بین این دو تا گیر افتاده بودم. نمی دونستم چه جوری می تونم رها شم. نور روشن:علی، ببین این و می شناسی؟ - آره ، این دل من پیش تو چیکار می کنه.پس دل من کو. تاریکی: اینجاست. ببینش (و چقدر سیاه بود ، بر عکس اون یکی) - بدینش به من . شما حق ندارید اون و بردارید. نور روشن:علی انتخاب کن. سیاه یا سفید. زندگیت و ببین. شده ماتم سرا. که چی؟ تاریکی: نه دروغ می گه . زندگی همینه ، آخرش چی؟ تو که می دونی آخرش چیه؟ نور روشن: آخرش هر چی می خواد باشه. یادت رفته چی می گفتی؟ فقط یه چیز مهمه ، یه چیز. تاریکی: نه ، هیچ چیز مهم نیست. تو خسته ای بیا با من سیگارات اینجان . نور روشن: علی قولی که دادی یادت رفته؟ احساس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه. اینجا کجاست. نکنه مردم و اینجا برزخه. خدایا کمکم کن. نور روشن: علی انتخاب کن. تاریکی:انتخابی نیست. دنیا همینه، پوچ و سیاه. سرنوشت تو سیاهه، تاریکه تاریک. نور روشن: مگه نگفتی تا ابد ، تا قیامت. اینجوری؟ تاریکی:آره، همین جوری راهی نیست. به حرفای اون گوش نده. - برید ، برید ، من و راحت بزارید. چی می خواید بگید ، آره ، من ... نتونستم حرفم و تموم کنم. من چی؟ آره من ... اما اینجوری؟ من کجام . یه نگاه به پشت سرم میندازم. اتاقی داغون که پر از پاکت های خالی سیگار بود .هوایی که جز دود سیگار هیچی نداشت.قیافه ای درهم. من کجام . مگه الان فصل امتحان نیست. چرا درس نمی خونم. قیافم چرا مثل مرده هاست. چند وقته نخندیدم؟ ساعت چنده؟ چرا من بیدارم. سرم و محکم کوبوندم دیوار. دنیا دور سرم چرخید و از هوش رفتم. وقتی بهوش اومدم ، همه چیز عادی بود . نه از اون روشنایی خبری بود نه از سیاهی. سرم بشدت درد می کرد. چراغ و روشن کردم و باز سرجام نشستم. یه نخ سیگار برداشتم و گذاشتم گوشه لبم و کبریت و روشن کردم . قیافه و حرفای اون روشنایی همین جور تو ذهمنم تکرا می شد. من کیم؟ فقط ادعام می شه. کو؟ واسه حرفت سند داری؟ اینجوری ؟ کبریت و بردم جلو لبم و اون و فوت کردم . سیگار و تو دستام له کردم و انداختم دور. دیگه بس بود . سیاهی دیگه بسه. هر چی بود گذشت. بزار هر چی می خواد بشه. فقط یک چیز مهمه آره فقط یک چیز.بلند شدم و اتاق رو از هر چی کثافت بود پاک کردم. پنجره ها رو باز کردم تا هر چی دود هست بره بیرون. حالا هم می خوام بخوابم. تا صبح چراغا رو روشن می زارم. می خوام تو نور بخوابم. صبح زود باید برم دانشگاه. خیلی کار دارم. می دونی خیلی وقته نرفتم دانشگاه. باید به همه بگم علی که مرده بود زنده شده. دوباره برگشته. خیلی دلم واسش تنگ شده بود . اونه که فقط می تونه آواز بخونه و بگه من ... . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 16:1 توسط alika |
|
|
برو اي باد صبا برو از کوچه ي معشوقه ي ما خبر از عشق و وفايي آور برو از کنج لب يار نباتي آور. برو با دوست بگو که شب و روز من اميد تو بود همه اميد به ديدار تو بود همه ديدار رخ ناز تو بود به رخت چشم کمان دار تو بود به زه ابروي پريشان تو بود تير آن خال کنار لب و مژگان تو بود . تو که رفتي دگرم ساز نبود سبزه و گل به چشم ناز نبود عطر نرگس ديگه دم ساز نبود بلبل مستي نبود ، مريم از غصه ديگه باز نبود بي تو حتي شب وروز آه، به جز راز نبود. با تو ام آي چه در سر داري؟ اين همه درد دلم را به چه مي انگاري؟ مگر آن دوست نبود که تورا پيک صبا نام نهاد ؟ و تورا قاصدک خوش خبر از کلبه ي معشوق نهاد؟ پس کجا رفت خبر هايت؟ کو؟ کو کجا رفت نداي معشوق؟ نامه يار مگر با تو نبود؟ با تو ام آی کجا رفتي آي؟ کجا رفتي؟ کجا رفتي؟ آ ي؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 15:23 توسط alika |
|
|
لحظه ی پرواز نزدیک است
دل من قصد خدا دارد باز. دل من تشنه ی اوست. دل من تشنه یک جرعه آب که نشاند آتش. و شبی بال ها بگشایم و رها سازم خود را زین خاک. راستی در کدامین شب قصه را پایان است قصه را پرواز می دهد پایان افسانه را پایان کند جاوید و من اینجا آخرین افسانه می خوانم زمین دیری است بی افسانه و رویاست آخرین افسانه را من می کنم جاوید در شبی تاریک و سیاه لحظه ی پرواز نزدیک است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 20:22 توسط alika |
|
|
پرستو فصل فصل سردی و برف است.
فصل تاریکی فصل سرما قصد پروازت نمی بینم. چرا بنشسته ای تنها. پرستو بال را بگشا ازین ویران سرا بگریز در اینجا جز صدای مرگ وتنهایی نمی آید. پرستو با من از رفتن بگو با من از پرواز در بی انتها. پرستو این قفس تنگ است دلم پوسیده از این غربت و وحشت دلم پرواز می خواهد بالها بگشا رها شو از تن چرکین. پرستو همقطارانت همه رفتند. زمین ماندست بی افسانه و رویا من اینجا آخرین افسانه می خوانم. پرستو زندگی تاریک و افسرده است همه رفتند. بجز نامی نمانده باقی از آنها صدای تیشه اش دیری است خاموش است. تویی آن آخرین افسانه رو جاوید. پرستو بال را بگشا به اوج آسمان ها رو خدا را بوسه کن شو نقطه ای روشن بروی سقف این خاکی زمین تیره و غمگون. پرستو بال را بگشا با من از پرواز دیگر گو قصه از رفتن از ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 19:33 توسط alika |
|
|
نمی تونم بنویسم. قلم تو دستام خشک شده . دلم دیگه با من نیست . یه گوشه تنها نشسته با هیچ کس حرف نمی زنه حتی با من .دیگه واسم قصه نمی گه ، دیگه مثل قدیم با من نمی یاد لب ایوون که من ساز بزنم اون بخونه. دکترا جوابش کردن .کارش از دوا و درمون گذشته.
نمی دونم دل سرگشته مو کجا می گردد و در خونه کیست ولی هنوز شبا وقتی همه خوابن. می شه یه گوشه بشینی و دزدکی صدای آوازش و گوش بدی هنوز با سوز می خونه . از لرزش صداش معلومه که هنوز هواش طوفانیه.هنوز همون دله.می خونه آخ که چه دل سوز و چه دل دوز می خونه: فلک کی بشنود آه و فغونم به هر گردش زنه آتش به جونم یک عمری بگذرونم با غم و درد به کام دل نگرده آسمونم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 17:36 توسط alika |
|
|
یه شعر از فریدون توللی می نویسم .شعر قشنگیه . یه بار معلم پیشمون واسمون خوند . ارزش یه بار خوندن داره.(همونی که اون روز می خواستم بخونم اما یادم نمیومد )
بلم ، آرام چون قویی سبک بار به نرمی بر سر کارون همی رفت. به نخلستان ساحل، قرص خورشید زدامان افق بیرون همی رفت.
شفق، بازیکنان در جنبش آب شکوه دیگر و راز دگر داشت. بدشتی پر شقایق ، باد سرمست تو پنداری که پاورچین گذر داشت.
جوان، پاروزنان بر سینه موج بلم می راند و جانش در بلم بود. صدا سر داده غمگین،در ره باد گرفتار دل و بیمار غم بود:
«دو زلفونت بود تار ربابم» «چه می خواهی ازین حال خرابم» «تو که با ما سر یاری نداری» «چرا هر نیمه شو آئی به خوابم»
درون قایق، از باد شبانگاه دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد. زنی خم گشته از قایق بر امواج سر انگشتش به چین آب می خورد.
صدا، چون بوی گل در جنبش باد بآرامی بهر سو پخش می گشت. جوان می خواند و سرشار از غمی گرم پی دستی نوازش بخش می گشت :
«تو که نوشم نئی نیشم چرائی» «تو که یارم نئی پیشم چرائی» «تو که مرحم نئی زخم دلم را» «نمک پاش دل ریشم چرائی»
خموشی بود و زن در پرتو شام رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت. ز آزار جوان دلشاد و خرسند سری با او ، دلی با دیگری داشت.
ز دیگر سوی کارون زورقی خرد سبک بر موج لغزان پیش می راند. چراغی، کورسو می زد به نیزار، صدائی سوزناک از دور می خواند.
نسیمی ، این پیام آورد و بگذشت: «چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی» جوان نالید زیر لب به افسوس: «که یکسر مهربونی، دردسر بی» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 17:4 توسط alika |
|
|
دیشب یه خواب عجیب دیدم. یه جایی بودم که تا حالا اونجا رو ندیده بودم . یه اتاق بود ، کوچیک . همه جا تاریک بود اما می شد به زور اتاق رو پیدا کرد . یه میز که روش یه کامپیوتر بود، یه تخت، یه صندلی ،. چقدر اونجا ساز بود . اینا مال کی بودن. در دیوارش پر بود از پوستر های آدامایی که تا حالا ندیده بودم . اینجا کجا بود که من اومده بودم . حس کردم یه صدایی می شنوم . یکی داشت آواز می خوند.
شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم... دقت که کردم دیدم صدا از اسپیکر کامپیوتر می یاد . چه صدای قشنگی .چقدر آشنا بود اما تا حالا این صدا رو نشنیده بودم.بی اختیار دستام و کردم تو جیبم . و یه چیزی رو گذاشتم گوشه لبم و کبریت و روشن کردم بردم جلو دهنم . یه هو به خودم اومدم . این چیه تو دست من ؟ خیلی ترسیده بودم یه هو در باز شد چند تا آدم اومدن تو شروع کردن با من حرف زدن اونا من و می شناختن اما من اونا رو نمی شناختم . یه چیزی گفتن و رفتن . کی بودن؟ هر کدوم ۱۰ ، ۱۲ سال از من بزرگ تر بودن . با من چی کار داشتن ؟خدا! این جا کجاست؟ مامان اینا کجان ؟ دستام و گذاشتم رو سرم و گوشه اتاق نشستم . کمی که آروم شدم دیدم یه ساز جلوم افتاده . چه ساز قشنگی بود. اونو برداشتم . من بلد بودم اونو بزنم ! من از کجا یاد گرفته بودم؟ حتی با اون می خوندم: بعد از اندوه کلامت ، نشستم گوشه ایوون برای قلب کوچیکت ، دعا کردم بیاد بارون من اینا رو از کجا بلد بودم ؟ اولین و آخرین باری که دیدم یکی ساز می زنه عید بود . خونه عمه اینا بودیم . خونه بازرگانی. همه دور حسن آقا جمع شده بودیم اون می زند . ما بچه کوچولوها همه دست می زدیم عرفان اون روز خیلی سر صدا کرد .خوب از یه بچه سه ساله نمی شه انتظار داشت . همه بودن عمو محمود عمو سعید حتی عمو رامین و عنایت هم از دانشگاه اومده بودن. باز تموم وجودم و ترس فرا گرفت . اینجا کجاست ؟ دفتر مشقم کو؟ باید تمرینای ریاضیم و بنویسم . فردا زنگ اول ریاضی دارم زنگ دوم علوم زنگ سوم انشا زنگ آخر نقاشی. باز اون آدما اومدن . من اونا رو می شناختم؟ یه بچه ۸ ساله با یه آدم ۲۰ سالهچی کار داره؟ بخدا اونارو ندیدم.باز رفتن. چرا همشون سیگار می کشن؟ بلند شدم . در کمد و باز کردم توش پر نوار و سی دی و کتاب بود خوش بحاله صاحبش.زیر تخت پر ساک و چمدون بود تو همشون لباس بود اما تو یکیش! یه سامسونیت کوچیک قهوه ای . درش و باز کردم توش یه سر رسید آبی بود . انگار یکی لحظه به لحظه خاطرات زندگیش و اون تو نوشته . یکمیش و خوندم. چقدر آشنا بود اسمای اون تو، جاهای اون تو . انگار یکی همه اونارو قبلا واسم تعریف کرده بود. نتونستم بقیش و بخونم خیلی سخت بود گذاشتمش کنار . یه دفتر خاطرات . چقدر قشنگه . وازش کردم . تو یکی از صفحه هاش یه گل بود یه گل خشک .چقدر قشنگ بود . هنوز بو می داد . زیرش نوشته بود رسید از دست محبوبی به دستم . ورق زدم توش پر از شعر بود هر چی به آخرش نزدیک می شدی این جمله رو بالای اون شعر ها بیشتر می دیدی . اینم یه آهنگ دیگه واسه... . اینا یعنی چی؟اونم گذاشتم کنار . توی اون سامسونیت خیلی چیزا بود انگار هدیه های بود که به اون داده باشن. بستمش انداختم یه کناری . بلند شدم رفتم کنار پنجره ، پرده رو زدم کنار . این کی بود پشت شیشه. چرا هر کاری من می کنم انجام می ده. چرا ریش داره. ۲۰ ، ۲۲ ساله می زنه. چقدر آشناست . می شناسمش؟ آره می شناسمش یادم اومد، یادم اومد،اون ... چقدر خوابم می یاد ، الان ساعت ۶ صبحه . دیشب و اصلا نخوابیدم الان ۲۴ ساعته نخوابیدم ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم دی 1384ساعت 18:29 توسط alika |
|
|
خط اول:
سلام خط دوم : سکوت خط سوم: نگاه پرمعنی خط چهارم: اشک خط پنجم: دوستی خط ششم: رسم زمونه خط آخر: آخرین خط دفتر دلم که نوشته ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 12:11 توسط alika |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من بد بودم،
اما بدی نبودم، از بدی گریختم، دنیا مرا نفرین کرد و سال بد در رسید... |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
|
RSS
|