تبليغاتX
کویر و بارون
هرچی آرزوی خوب مال تو هرچی که خاطره داری مال من
روز پرواز پرستو چه کسی می داند ، به چه می اندیشد؟ به گلی ،برگ گلی، یا سنبلی...

بوق انفجار خاموش شد. آره می دونم اما دشمن همیشه در کمینه.

دشمن! دشمن کیه؟ نفاق ،غم ، کینه ، خشم. زخم هایی که بوجود اومدن.

هممون درد دیده ایم . هممون یه زخم هایی داریم . یکی عمیقه ، یکی سطحی . یکی هر کاریش کنی خوب نمی شه ، یکی می شه فراموش کرد. یکی دلش شکسته ، یکی خودش.

اما حالا چی؟

داریم به کی دروغ می گیم؟ به خودمون؟

شاید بعضی چیزا رو نشه درست کرد، هیچ جوری. شاید یه اشتباه به قیمت نابودی تموم عمرت تموم شه . از دست دادن چیزایی که تموم وجودتن.

اما حالا چی؟

شاید بی خیالی ظاهری، به ظاهر خیلی چیزا رو درست کنه.

اما فردا چی؟

شاید بگیم بسه دیگه ، تا همین جا کافی بود.

اما دیروز چی؟

می تونیم گذشته ها رو فراموش کنیم؟ می تونیم چشمامون و به روی فردا ببدیم؟

روز اول که اومدم بین شما ، با خودم همه سنگا رو واکندم. من همون روز اول جنگدیم بعد تصمیم گرفتم. همون اول به همه چیز فکر کردم. به بهشت ، به جهنم. و تصمیم گرفتم ، بودن را. چه بهشت ، چه جهنم.

من نمی تونم دیروز و فراموش کنم. چون دیروز داشتم به دیروزش فکر می کردم و دیروزش به روز قبلش.

داد بزن ، فریاد بزن ، زمین و به لرزه در آر ، آسمون و به خشم بیار. هر روز اینا رو به خودم می گم .

با خودمون رو راست باشیم . بجنگیم و تصمیم بگیریم. به خودمون دروغ نگیم. داد بزنیم ، فریاد بزنیم، زمین و به لرزه در بیاریم ،آسمون و به خشم بیاریم، مرگ یه بار ، شیون یه بار.  یا رومی روم یا زنگی زنگ.

 یادشمن و نا بود کنیم یا ...

نمی گم زخم ها رو فراموش کنیم ، نه هیچ وقت نمی شه. نمی گم دل شکسته رو بریزیم دور نمی شه اما...

نگیم دیگه هیچی مثل قدیما نمی شه . اگه نشه ، یه فردایی می یاد که اونم مثل امروزنیست و عاقبت...

جنگ اول به از صلح آخر این یعنی همین .

اگه بین ما ها مشکلی هست ، حرفی هست ، حدیثی هست بشینیم امروز که هر چند دیره حلش کنیم نگیم اوضاع  بدتر می شه، نه به خدا اینجوری بدتر می شه. اگه امروز حرفامون و نزنیم ، دیگه فردایی نمی یاد که بخوایم چیزی بگیم .

اگه کسی اشتباهی کرده باید پای مجازاتش هم باشه . اگه پشیمونه مثل یه مرد بگه.قایم موشک بازی و پنهون کاری بسه .اگه هی بریزیم تو دلامون آخر می ترکیم .من لب مرزشم ، از نگفتنا ، از نشنیدنا .

اینارو گفتم که آمادتون کنم واسه یه نعره. می خوام زمین و به لرزه در بیارم ، می خوام آسمون و به خشم بیارم چون نمی خوام از دستتون بدم ، چون دوستتون دارم حالا به هر قیمتی حتی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 16:36  توسط alika | 
در آنجا بر فراز قله كوه
دو پايم خسته از رنج دويدن
به خود گفتم كه در اين اوج ديگر
 صدايم را خدا خواهد شنيدن


به سوي ابرهاي تيره پر زد
 نگاه روشن اميدوارم
ز دل فرياد كردم كاي خداوند
 من او را دوست دارم دوست دارم


صدايم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
 غبار آلوده و بي تاب كوبيد
 در زرين قصر آسمان را


ملائك با هزاران دست كوچك
كلون سخت سنگين را كشيدند
ز طوفان صداي بي شكيبم
به خود لرزيده در ابري خزيدند


ستونها همچو ماران پيچ در پيچ
درختان در مه سبزي شناور
صدايم پيكرش را شستشو داد
ز خاك ره درون حوض كوثر


خدا در خواب رويا بار خود بود
بزير پلكها پنهان نگاهش
صدايم رفت و با اندوه ناليد
ميان پرده هاي خوابگاهش


ولي آن پلكهاي نقره آلود
 دريغا تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهي هاي ساحل
 به روي ديده اش بنشسته بودند


صدا صد بار نوميدانه برخاست
كه عاصي گردد و بر وي بتازد
صدا مي خواست تا با پنجه خشم
حرير خواب او را پاره سازد


 صدا فرياد مي زد از سر درد
بهم كي ريزد اين خواب طلايي
من اينجا تشنه يك جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدايي


مگر چندان تواند اوج گيرد
صدايي دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدايم از صدا ديگر تهي بود


ولي اينجا به سوي آسمانهاست
 هنوز اين ديده اميدوارم
خدايا صدا را ميشناسي ؟
من او را دوست دارم دوست دارم

                                                           فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 14:59  توسط alika | 
روشن یه چیزایی رو نوشت که واقعا مهم بودن . نمی خواستم حرف خاصی بزنم چون نمی تونستم چیزی واصه گفتن نداشم . اما یه چیزی که خودم دیدم اینه ، هیچ قانونی وجود نداره که ما بخوایم نقضش کنیم اینکه اکیپ های دانشجویی فلان موقع تشکیل می شن فلان موقع از بین می رن . نه اینجوری نیست هر کی می خواد ببینه بیاد من یه اکیپ نشونش بدم که از زمان دانشجویی تا حالا که شاید ۲۷، ۲۸ سال می گذره باهمن. این ماییم که قانون می سازیم و خودمون و بند اون می کنیم. من دوستای زیادی داشتم و هنوز هم دارم اما با هیچ کدومشون مثل این اکیپ خودمون نیستم همتونم خوب می دونید. با اینکه آدمی هستم که تو انتخاب دوستان واقعیم خیلی حساسم. این اکیپ واسه من یه اکیپ نیست. تک تک اعضاشو بیشتر از اون چیزی که فکر می کنید دوست دارم. و حتی تصور از دست دادنش رو هم نمی تونم بکنم این و قصم می خورم.یه بار نوشته بودم بیاین کاری نکنیم که حسرت امروز و بخوریم امروز و باهم باشیم مهم نیست فردا چی می شه. فکر کردن به فردا من و دیونه می کنه واسه این تصمیم گرفتم دیگه به فردا فکر نکنم.

می دونم چی می خواید بگید.آره تو این مدت من اصلا خودم نبودم قبول دارم. یه آدم گیجی بودم که نمی دونستم روز کیه؟ شب کیه؟ کلا ریخته بودم به هم. یا به قول خودم زده بودم خاکی. اما دیگه خاکی بسه. یه متن نوشته بودم راجع به همین . رستاخیز .پاک شد .مهم نیست. اگه من جایی اشتباهی کردم از همه عذر می خوام. اگه حرفی زدم من و ببخشید.اگه با کارام رو اعصابتون راه رفتم حوصلتون و سر بوردم بازم ببخشید. ما همه همدیگر و بیشتر از چیزی که بشه حدس زد دوست داریم.

یه عذر خواهی بزرگ هم تا آخر عمر به یه نفر بدهکارم بارها هم ازش معذرت خواستم اما می دونم کمه. آدما بعضی وقتا یه اشتباهاتی میکنن که شاید به این راحتی ها نشه درستشون کرد اما خواهش می کنم من و ببخش.التماس می کنم... .

همتون و خیلی خیلی دوست دارم به قول المیرا ۶ تا.

همه ذرات جان پيوسته با دوست
همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا
خدابا اين منم يا اوست اينجا ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 17:25  توسط alika | 
چقدر من و مي شناسي؟ من كيم؟

چي از من مي دوني ؟ هرچقدر كه مي دوني بگو نمي خوام تعريف كني بگو من كيم .

خواهش مي كنم همه اين كارو انجام بدن بنويسن من كيم چي از من مي دونن . اگه نخواستين اسمتون و ننويسين اما همتون بنويسيد چي از من مي دونيد؟ من كيم خواهش مي كنم همه بنويسند اگه ذره اي واستون مهمم يا اپسيلوني واستون رفيق حساب مي شم .

لازم دارم مي خوام واقعا بدونم ديگران چي از من مي دونن .تو نگاه اونا كيم . دنباله يه چيزي مي گردم كه بايد پيداش كنم .

تعريف كسي و نمي خوام نمي خوام ازم تعريف كنيد كه خوبم يا بدم واقعيت مي خوام، واقعيت .

منتظر نظرتم بنويس ، نا اميدم نكن ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 4:27  توسط alika | 
دستام خشك شدن . ديگه سازمم بامن نيست . مدتي احساس مي كنم يكي من و نگه داشته نمي دونم كي ؟يكي داره من و كنترل مي كنه ؟ نمي زاره دست از پا خطا كنم . نمي دونم كيه ؟ كجاست ؟ يكي مدام باهامه؟ تا مي رم تو تاريكي واسم چراغ مي زنه؟ نمي زاره كج برم . راهي هم جلو پام نمي زاره ها ، فقط مواظبه نيوفتم پايين . منتظر يه اتفاقم اما نمي دونم چي؟ نگو هيچ اتفاقي قرار نيست بيوفته مي دونم .منظور منم حادثه نيست .اين حرف و از همه شنيدم بارها و بارها منظوره من حادثه نيست . خودمم نمي دونم منظورم چيه ؟ اما منتظرم .

اينجا چقدر واسم غريبه . هيچ حسي نسبت به اينجا ندارم . ديشب يه لحظه از خواب بيدار شدم ، نمي دونستم كجام . همه چيز واسم غريب و بي روح شدن . حتي سازم . نمي دونم اصلا بايد چي كار كنم .اصلا چرا دارم اينا رو مي نويسم ؟ نمي دونم . اصلا واسه چي اومدم خونه ؟ كي بر ميگردم تهران ؟ برمي گردم تهران؟ آره حتما بر ميگردم . چرا؟ شايد به خاطره ... !چي؟ دوست دارم داد بزنم . هوار بزنم .بگم ... . چيو مي خواي بگي ؟ چيزي مونده كه نگفته باشي؟ بيدار كه مي شم ، هنوز چشمام باز نشده هنوز نور نخورده تو چشمام تويي وقتي هم مي خوابم تا آخرين سلول هشيار مغزم تويي. سازم تويي . نفس مي كشم تويي . حرفم تويي . فكرم تويي . به هر چي نگاه مي كنم تويي . اما تو كجايي كه نمي بينمت؟ همه جا تويي و نيستي .ديدي چيزه جديدي نتونستم بگم.

بيا بزن تو گوشم . بيا به من فحش بده . بيا سرم داد بزن . بيا با يه مشت دهنم و پر خون كن . بيا منتظر چي هستي؟ از دستت ناراحت نمي شم . دستتم مي بوسم به خدا . خودت كه خوب مي دوني .

چيه؟ به چي فكر مي كني؟ زده به سرم . نه عزيز !جاي نگراني نيست . خوبه خوبم . فقط دستم و زدم زير چونم با اون يكي هر چي كه مي ياد تو ذهنم و تايپ مي كنم . همين . 

يه چراي بزرگ تو كلّمه يه چراي خيلي بزرگ . كاش جوابش و پيدا مي كردم  كاش مي دونستم .كاش.

مي دونم  هر چي به شما بگم نگران نباشيد شما گوش نمي ديد . از اون روزي كه علي حرفاش و مي زنه نترسيد اون روز كه علي حرفي نمي زنه يه چيزي توكلشه .

ديروز به فربد مي گفتم قصه هاي نااميدي و پوچ گرا مي نويسي ؟ واسه ما شاخ شدي(البته كوچكشيم به خدا) گفتم مي خوا ي امشب جلد دو بوف و كور و بنويسم واست ، خنديد . خودمم خنديم الانم مي خندم ولي ننويس فربد خان ننويس . ما هم نمي نويسيم .

مي بيني چقدر دارم چرند مي نويسم گفتم كه تيكه پاره هاي ذهنمه كه داره مي ياد پايين .اما هر چي كه تو دنيا چرند باشه هر چي كه تو دنيا دروغ باشه يه چيزي راسته .هيچ چيز كه واسم مهم نباشه يه چيز مهمه . اينكه فرشته ها رو خيلي دوست دارم و عاشق بارونم . به خدا راس مي گم .به خدا . باور نداري بيا از ديواراي اتاقم بپرس اونا خوب مي دونن . بار ها بارها گفتم . مدام دارم همين و مي گم بازم مي گم . فرشته هام و دوست دارم و عاشق بارونم مي دوني چرا ؟ چون فكر مي كنم هيچ كدومتون باور ندارين مخصوصا تو . نه باور ندارين .آره فهميدين ، قبول دارم ، مي دونين ،‌قبول دارم ،‌ اما باور ندارين ، اين يكي فرق مي كنه آدم مي تونه يه قضيه اي رو بدونه اما بهش يقين پيدا نكنه و باور نكنه . مي دونم داري به چي فكر مي كني مي دونم ، خوبه خوبه خوب ، بگم ؟ نه نمي گم . اما اشتباه فكر مي كني جان من اشتباه فكر مي كني ، منظورم چيزه ديگست ، هميشه به جنبه هاي ديگه ي حرفام هم فكر كن . شايد منظور ديگه اي هم داشته باشم. به زار رك و راس بگم ، خوب! من آدميم كه دوست ندارم نظرم و به ديگران تلقين كنم .يعني چي؟ يعني اگه كسي به من سلام مي كنه مي خوام به خاطر خودم باشه نه جواب سلامم . اگه كسي با من دوسته به خاطر خودم باشه نه چون من با هاش دوستم . واسه اينه كه هيچ وقت از كسي چيزي نمي خوام چون نمي خوام جوابم به خاطره خواستم باشه و مرام باشه حالا هرچي اما اگه بدونم غير از اينه فرق مي كنه حالا هر سوال و جوابي باشه. تا چيزي و جوابي و ندونم از كسي چيزي نمي خوام . 

يه چيز ديگه بگم و ببندم .من رفاقتام واسم خيلي مهما . دوستام بهترين آدمايي هستن كه دارم مخصوصا يكيشون .خودش مي دونه . هر چيزي كه بشه . هر حرفي كه زده شده يا هر چيزه ديگه اي نمي خواستم رو رفاقتا تاثير بزاره بارها گفتم اما گذاشت . كاش مي دونستم چرا؟ آخ! چرا؟چرا؟چرا؟ به هر حال ما مخلصه همه بربچ هستيم از كوچيك تا بزرگ . هر بدي از ما ديديد به خوبي خودتون ببخشيد .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 3:9  توسط alika | 
قبله رفتن دوسه خطی بگم و بعدش برم.

یه سفر نه زیاد دور سه کوچه پایین تر از خونه ی شما . آخ به یاد قدیما.

قدیما یادش بخیر کوچیک بودیم ، شاد بودیم .

آسمون اون موقع ها ، با زمین یه وجب فاصله داشت. دله ما که غم نداشت .

تو حیاط بی بی جون ، می خندیدیم از دل و جون .

شبا با قصه ی شاه پریون آروم آروم چشارو می بستیم و صبح که می شد ...

بی خیال ...

قدیما گذشتن و ما حالا بزرگ شدیم ، البته به سن و سال .

نمی دونم که چی شد ، که زدم تو خاطرات بچگی .

سمیرا ، سامان و لیلا ، شبنم و عرفان و سارا .سحر و ساره سودابه ، ساسان و امین بهاره.

موهی و لادی یادم رفت .قدیما چه زود زد و رفت .

می دونی یه روز می یاد که حسرت امروز و داریم .حسرت با هم بودن رو توی دل هامون می کاریم .

از سفر خیلی می ترسم ، واسم از جدایی می گه . غصه بی تو نشستن ، قصه از تنهایی می گه .

تو دلم دارم می خندم ! می دونی ، تا که خواستم بگم از جدایی تو ، دنیا لرزید ، زد و ترسید ، برقا رفت

و شد سیاهی که نشه دید .

انگاری ، آسمون از دوری تو ، تو دلش غصه و درده . طاقت شنیدنش رو نداره ، دلش چه تنگه .

بیا امروز که هنوز رسم زمونه ، نزده قصه ی درد و باز بخونه . بشینیم کاری کنیم ، دیگه حسرتی نمونه .

اگه فردایی اومد ، پشیمون نشیم بیوفتیم .

امروز و با هم باشیم ، بی خیال فردا و روز دگر . بی خیال ماتم و غصه و درد.

قدر امروز و اگه خوب ندونیم ، فردا باز توش می مونیم .

بزار این رو هم بگم بعدش برم:

عاشق بارونم و خوب می دونم

تا قیامت چشم به راهش می مونم

واسش از نغمه بارون می خونم.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 18:1  توسط alika | 
وقتی دستام می لرزه میدونم که وقتشه. وقتشه قلم و آتیش کنم و بزنم به قاب سفید.

بازم مثل همیشه موندم . نوشتن از فرشته ها خیلی سخته . وقتی می خوام بنویسم طوفان می شه .

نمی تونم بنویسم نمی تونم ...

و طوفان شروع شد ...

و خدا خواند ، سوره آفرینش را . وزمین شد بوجود ، آسمان مست سجود .

پیرمرد آرام ، این چنین آغاز کرد امشب ...

روز روشن ، روز میلاد گل من بود . روز میلاد زمین .

آری آری روشنک آرام از از عرش خدایی بر زمین بنشست

- بغز پیرمرد بشکست -

نعره ای از دل برآورد سوی آسمان ها کرد :

ای زمین ، دریا ببین، این منم این پیرمرد شهر رویا ها.

این منم کامشب خدا را می کنم فریاد.

چشم ها بر هم نهادو زیر لب آواز دیگر کرد :

آری آری آمدی ای آشنای درد این تنها . آری آری آمدی از قصه و رویا .

این منم این قصه ی باران . این تویی یاس لطیفی با من ویران .

چشم ها بگشاد گوش بر آوای دریا داد .

سرت سبز و همیشه خوش .

 مرا با توست عهد دیرینه ، مرا باتوست پیمان رفاقت بی غم و کینه .

ای خدا ای صاحب این آسمان آبی و تیره ، این تو این رسم دیرینه .

بی غم و خوش باد این گل نازم . بی غم و خوش باد این دیر آشنای زندگی سازم .

بی غم و خوش باد باران . بی غم و خوش باد دریا . بی غم و خوش باشد این افسانه و رویا .

روز میلادت مبارک ای گل این پیر مرد خسته ی تنها . 

چشم در چشمم نمی گنجد ، دو چشمم آسمان  جوید که بارد یا ...

آخرین خطش نه از این قصه و غم بود . گویی پیرمرد شهر رویا ، قصه ای دیگر در این دل داشت .

لیک افسوس که آتش کم شدو وز پی هیزم ، به ناگاه از دل این کلبه و غربت به بیرون جست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 18:38  توسط alika | 
شب بود همچون همیشه. فصل فصل زمستان بود . خشکی و قحطی

کلبه ای خاموش تاریک سرد و بی روزن. کلبه ای مانده ز دوران های سر سبزی .کلبه ای در گو شه ی

کشتزاری خشک که روزی روزگاری پر ز گندم های زرین خوشه ی او بود .

او که می خندید بر دشت و دمن همپای آهوبچگانه پهنه ی این دشت .

و اینک خفته در پستوی سرد و ماتم کلبه .

دیری است که خاموش است ساکت و آرام پیرمرد قصه ی رویا. بی صدا تنهای تنها همدمش سازی

شکسته مانده از دوران خوشبختی.که گه گاهی صدایی ناله ای از گرفته روزنش برخیزد و شوری برانگیزد.

ولی افسوس پیرمرد قصه ی رویا دلش پر بود از راز این دنیا.

زمانی کشتزار او چه سرسبز و چه خرم بود ولی اینک ...زمینی خشک کویری بایر و گم بود .

آخرین باران نمی داند زمانی دور بر این پهنه ی گم گشته باریدست .نمی داند زمین اینگونه آئین است یا

جهان با او سر کین است .

همچنان هر شب نشسته گوشه ی کلبه و شاخی سرخ بر دستش اتاقی غرق در دود و مه غم داشت

نگاهش دیده را کم داشت .

ز جا برخاست پیر مرد آرام . پرده را پس زد نگاهی بر دل خونین خود انداخت زمین مرده ی امروز.

نگاهش غرق در اشکی ز تنهایی .

کجاست آن نغمه های بلبلان مست .کوجایند بچه آهوهای سرگردان .کو ؟ دریغ از قطره ای باران .

صدا در داد . زدل فریاد تنهایی بر آورده به سوی آسمان ها دست ها بگشاد.

خدایا می شناسی این صدا را ؟

این منم پیرمرد شهر رویاها پیرمرد خسته ی تنها . این منم این کشتزار تشنه ی خونین . این منم این

تشنه ی باران.

بهارم رفت. برگم رفت.هرچه کشتم رفت . روزگار و شور و حالم رفت .

تا به کی تنها به یاد قطره ای باران. تا به کی چشم انتظار آسمان ابری و گریان .

اگر این آزمون خسته ی تنهاست هراسم نیست باکم نیست .

ور نه ...

بغز بر وی چیره گشت و صدایش مرد . به آوایی دگر این نغمه را بسپرد .

آسمان لرزید زمین لرزید به آوای دل تنها .

و آنگاهان ندایی زاسمان بر خاست تند و طوفنده .

پیرمرد آشفته دیده سوی آسمان افکند. صدا با او سخن می گفت . صدا در دشت پهناور طنین افکند .

زما ای پیرمرد خسته و رنجور چه می خواهی ؟ روز و شب در فکر بارانی؟

زمینت کو؟ شخم زارت کو؟دانه های گندمت را بر زمین افکنده ای آیا؟

پیرمرد افسرده سر را بر زمین بنهاد . سکوتی سخت عالم را فرا بگرفت .

به جستی از زمین برخاست . زچشمش درد را بگشاد و بیرون جست ...

شب است و همچو شب های گذشته . فصل ما گویی زمستان است .

پیرمرد چندی است کز شخم زمین آزاد گشت است و پی زرین طلایی دانه های گندم است امشب و

آوایی طنین در کوه افکند است :

زمین را شخم خواهم زد . طلایی گندمان را خواهم افشاندن و آنگاهان ساکت و امیدوار هر روز

خیره بر این آسمان آبی بی انتها بانتظار ابر باران زای می مانم . که شاید عاقبت فردا . سال

دیگر شایدم صدها هزاران سال دیگر قطره ای باران ببارد بر زمینم تا شود سبز و پر از

گلشن .

اگر باران بخواهد خواهدش بارید .

ور نبارد - شکایت نیست ...

دوستی ما از این راه و حکایت نیست .

زمینم بی مروت نیست .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 16:21  توسط alika | 
کاش می دونستی ...

جاده اسم من و ...

روز میلاد پرستوها ...

من یه پرنده ی ...

بعد از اندوه کلامت ...

چشم من مونده به جاده ...

دل تنها توی رویاست ...

چند شبه می خوام بخونم ...

پریشونم پریشونم پریشون ...

بی صداتر از همیشه ...

چشام و می بندم امشب ...

چیه می خندی؟ فکر می کنی چرت و پرته؟ نه برادر !

اینا تموم زندگی منه .

اینا تموم لحظه های منن . نعره ی شب های منن . همدم غم های منن .

کافی چشات و ببندی ، گیتارت و بگیری تو دستات ، سه تارت و بزاری کنارت ، یه تیکه کاغذ و خودکار

بزاری جلوت تا طوفان شروع شه ، طوفانی که زمین و آسمون و به لرزه در بیاره

می دونم تو هم شکستی ، توی غربتت نشستی

ولی ای ابر بهارون ، تو همون بودی که هستی

                                                واسه من بارون مستی

یادم نمی یاد کی خوندمش ،تابستون بود ، تابستون ...

کاش می دونستم وقتی یه چیزی می شکنه می شه درستش کرد یانه. اما یه چیزی و می دونم ، کوزه

وقتی می شکنه بازم عاشق اونه که پر از آب باشه . شکستنش چیزی و تغییر نمی ده

ساز وقتی می شکنه بازم می خونه ، اما اینبار پر سوزتر از همیشه می خونه 

 اینبار عاشق تر از همیشه می خونه

می دونی ، باید دید واسه چی شکسته ، اگه شکست و از این شکستن به خشم بیایی و فراموش کنی

داری اشتباه می کنی چون نشکسته .از همون اول صداش همین بوده و تو حالا فهمیدی .

اما اگه شکست و هنوز با عشق صداش و در آوردی ، تازه می فهمی که چه خبر بوده و نمی فهمیدی

آره ساز منم شکسته ، خیلی وقته ، اما هنوز یه صدا از توش در می یاد ، همون صدا

شعر صدای فروغ و خوندین؟

ولی اینجا به سوی آسمان هاست

هنوز این دیده ی امیدوارم

خدایا این صدا را می شناسی؟

من اورا دوست دارم دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 16:7  توسط alika | 
آخرین و خط و نوشتم که دیگه هیچی نگم اما نشد...

بی خیال ...

کی می دونه کویر از کجا اومد ؟ چی شد که گفتنش کویر ؟

پس بزارین واستون از اول اول بگم:

یکی بو یکی نبود زیر این طاق کبود سه پری نشسته بود

اولش خدا بود و فرشته هاش یه روزی خسته شد دید که فرشته هاش همه چی دارن عشق ندارن پس

زد و دنیارو ساخت

روز اول تو زمین به جز یه مشت آب نبود یعنی چی؟این کویر ما اولش یه دریا بود

کم کمک دریاها خشک شدن و رفتن توی آسمونا از بس که بارون نیومد کویر ما شد جنگل سبز خدا

آروم آروم جنگلم خشک شد و رفت

هی کویر می گفت خدا تو رو به ستاره ها بیا یه نم بزن تو این دل کویر ما

اما افسوس که از آسمون دیگه هیچ صدایی نیومد دیگه بارون نیومد

این کویر یه گوشه موند و هیچ ندایی نیومد

همه از دور می بینن. تو کویر نور می بینن . دلش رو پر زور می بینن .

اون و بی نیاز از یه چیکه بارون می بینن

اما کویر به یاد اون گذشته ها هنوزم چشم می دوزه به اون بالا

می مونه از دل و جون رفیق بارون بخدا

می دونم قصه ی بارون قصه ی شب درازه -قصه ی تنهایی و یه دنیا رازه

نه عزیز قصه به این آسونیا که می شنوی نیست به خدا . دل این کویر پی ترانه ها نیست به خدا ...

چی می جورم تو هوا؟

چرا هی میگم خدا خدا خدا ؟

بزارین آخر خط و بخونم .گفته بودم اما کسی نفهمیدش . یکی گفت نمی بینم . یکی گفت سخته دیگه

نمی خونم

اما اینه:

نمی شه بزور به آسمون بگی بارون بیار

واسه این خسته ی تنها هی ببار

اگه آسمون بخواد خودش می باره تو کویر

اکه آسمون بخواد خودش می باره تو کویر ...
 
نمی خوام واسه صدایی بی صدا - واسه یه ناله از دشت خدا
 
آسمون دلش بسوزه بارون بزنه
 
اگه بارونی می یاد می خوام  که از دلش بیاد
 
اینه اون راز کویر خط آخرش اینه هی سخت نگیر
 
خط آخر:
 
چشم کویر به آسمونه که بباره 
 
اما هر جا که دلش می خواد بباره
 
 این کویر  همیشه شاد می مونه بیاد بارون می مونه
 
کویر رفیق بارون واسش ترانه می خونه
 
چی کار دارین کجا می خواد بارون بیاد کجا نیاد
 
می خوام که هر جا می زنه
 
                              از دل و جون بزنه
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 18:6  توسط alika | 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 5:10  توسط alika |