تبليغاتX
کویر و بارون
هرچی آرزوی خوب مال تو هرچی که خاطره داری مال من
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


.خوب دیگه یکسال گذشت وهمه چیز تموم شد. اینم از آخرین قصه. آخرین قصه ی پر غصه. آره دیگه آخرین قصه هم تموم شد. چه شروع تلخی برای همه ی پایان هاست. همیشه از پایان می ترسیدم. همیشه از پایان فرار می کردم. اما هر چیزی پایانی داره. پایان قصه های ماهم همین بود.
. قصه ی ما به سر رسید،هیشکی نفهمید چی کشید،چی شد که از همه برید،نشست و هی پیله
تنید،حتی یه روز خوش ندید... کلاغه به خونش نرسید، پس کی به آرزوش رسید؟؟؟

- زَت زیاد!!!

 پایان         

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 11:32  توسط alika | 
فکر می کردم دیروزه اما مثل اینکه امروزه. نمی دونم هیچی یادم نمی یاد. تنها چیزی که می دونم اینه که حالا شد یک سال. یک ساااااااااااااااااااااااااااال؟ باورت می شه؟ راستش و بگم؟ نه!!! مثل یه خواب می مونه. کاش از این خواب بیدار شم. کاش این کابوس تموم شه. اما...
هی... آخرین شب، آخرین ما ، آخرین تو. حاضرم همه چیزم و بدم یه بار دیگه تکرار شه. یه بار دیگه تو رو خدا. التماست می کنم. فقط یه بار. فقط... آه...

قسم خوردی میایی
نگو که بی وفایی
نگو که سهم این دل
بازم شده جدایی...

تو رفتی و سکوتت
من و به گریه انداخت
برای با تو بودن
چه کاخ حسرتی ساخت...

من و تو و جدایی
چه قصه محالی
قسم خوردی که هرگز
من و تنها نزاری...

حرفم نمی یاد. دیگه چیزی واسه گفتن ندارم. ساکت تر از همیشه. خاموش تر از همیشه. در انتظار یک سوار بی غبار. چشم دوختم به درخت خاطرات تو  و من...

     دوستت دارم همیشه و هنوز       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:45  توسط alika | 
به تو از تو می نويسم
به تو ای هميشه در ياد
ای هميشه از تو زنده
لحظه های رفته بر باد

وقتی که بن بست غربت
سايه سار قفسم بود
زير رگبار مصيبت
بی کسی تنها کسم بود

وقتی از آزار پاييز
برگ و باغم گريه می کرد
قاصد چشم تو آمد
مژده ی روييدن آورد

ای هميشگی ترين عشق
در حضور حضرت تو
ای که می سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می نويسم
نامه ای نوشته بر باد
که به اسم تو رسيدم
قلمم به گريه افتاد

ای تو يارم روزگارم
گفتنی ها با تو دارم
ای تو يارم
از گذشته يادگارم

به تو نامه می نويسم
ای عزيز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو
گم شد و به قصه پيوست


در گريز ناگزيرم
گريه شد معنای لبخند
ما گذشتيم و شکستيم
پشت سر پلهای پيوند

در عبور از مسلخ تن
عشق ما از ما فنا بود
بايد از هم می گذشتيم
برتر از ما عشق ما بود



. این آهنگ و خیلی دوست دارم (حتی از کوچیکی) و این روزا به یادت هر روز گوش می دم...!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:13  توسط alika | 
دوستی نیز گلی است؟
مثل نیلوفر و ناز ساقه ی ترد و ظریفی دارد؟
نکند سنگدل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد؟

آری آری
دوستی نیز گلی است
مثل نیلوفر و ناز...
بیگمان سنگدل است بیگمان...
آب و خورشید و نسیمش مهر است...

نتونستم پژمردنش رو ببینم. پس گذاشتمش لای دفترم و با خط درشت بالاش نقاشی کردم:
مهر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 15:49  توسط alika | 
غروبه سه شنبه خاکستری بود
همه انگار نوک کوه رفته بودن
به خودم هی زدم از اینجا برو...

اما موش خورده شناسنامه من.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:15  توسط alika | 

-         که چی؟ این کارا رو می کنی که چی؟ تو که می دونی؟

-         من چی و می دونم؟

-         خودت و به خریت نزن.

-         کار دیگه ای بلد نیستم.

-         بلدی خودتم خوب می دونی.

-         آره بلدم اما نمی خوام. می خوام ...

-         می خوای چی؟

-         ولش کن.

-         امان از دست تو پسر.

-         مستقیم!!!

      ...

-         مرسی آقا پیاده می شم.

-         ولی خیلی نامردی پسر، خیلی.

-         می دونم عزیز می دونم.

-         یک ماه نیمدی، می دونی؟

-         آره ، هی، خودمم دلم گرفته ، اما؟

-         اما نداره.

-         حق با تو، ببخش. آقا یه بلیط بده!!!

...

-         تا  کی؟

-         تا نداره.

-         خوب؟

-         تو دیگه چرا این و می گی؟

-         زی زی.

-         نه زر زر نیست. قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد.

-         چرا؟

-         چون ...!!! بی خیال.

-         بعدش چی؟

-         به بعدش فکر نمی کنم.

-         چی شده همیشه که فقط به بعد فکر می کردی.

-         زمونه عوض شده عزیز. زمونه عوض شده. روزگار غریبی است نازنین روزگار غریبی است...!!!

-         می دونی که تو هم باید عوض شی؟

-         آره، آره خوب می دونم. برادرجان برادر جان نمی دونی چه سخت دربدر بودن...!!!

-         این و بلد نیستم، تن تو ظهر تابستون و بیادم می یاره...

-         رنگ چشمای تو بارون و بیادم می یاره...

...

-         می دونی فقط یه چیز واسم مهم. همین و بس. نمی خوام، نمی خوام ...

-         نمی خوای  چی ؟

-         هی ، چو دانی و پرسی سوالت خطاست.

-         چقدر دیگه مونده؟

-         یکی دوتا دیگه.

-         یادته که چه قولی دادی؟

-         مگه می شه یادم بره. تو هم که یادته چی گفتی؟

-         زی زی ، نه یادم نیست.

-         نامرد ، خودت گفتی ، حداقل ...

-         نه خفه شو.

...

-         رسیدیم.

-         قفا؟

-         نیکی و پرسش. واسا من یه چیزی بخرم. چقدر شد آقا؟

-         1100 تومن.

-         بفرمایید. بریم.

...

-         اینجاست.

-         من از تو بهتر می دونم. اول چشمات و پاک کن. دوم زی زی زیادی موقوف. سوم بیشتر بما سر بزن.

-         نامرد آخه مگه تو میای!!!

-         هـِ ...!!!

-         مشتی ما مخلصتیم همه جوره چه بیای چه نیای.

-         زی زی. فکر کن البته اگه عقل داری که نداری می دونم دیوونه ای، خری ، نه خر نیستی خودت و به خریت می زنی اما قبلا هم گفتم ...

-         آره گفتی ، اما " آدم نشوم جان پدر".  می دونی یه چیز مهمه ، فقط ...!!!

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 13:22  توسط alika | 
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکار هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز

پس آنگه سر به سوی آٍسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:

زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باک است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:26  توسط alika | 
خستم از لبخند اجباري
خسته ام از حرفاي تكراري
خسته از خواب فراموشي
 زندگي با وهم بيداري
اين همه عشق‌هاي كوتاه
اين تحمل‌هاي طولاني
سرگذشت بي‌سرانجام
 گمشدن تو فصل طوفاني
حقيقت پيش رومون بود
ولي باور نمي‌كرديم
همين امروز روشن هم
 پي خورشيد مي‌گرديم
نشستيم روبروي هم
 تو چشمامون نگاهي نيست
نه با ديدن نه با گفتن
به قلب لحظه راهي نيست
من و تو گمشديم انگار
تو اين دنياي وارونه
كه درياشم پر از حسرت
هميشه فكر بارونه
سراغ عشق رو مي‌گيريم
تو اشك گريه آخر
تو درياي ترك خورده
ميون موج خاكستر
+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 15:58  توسط alika | 
خیلی دلم هواش و کرده واسه همین می خوام از اون بنویسم.
نه تورو خدا ای دل دیوونه، تو رو خدا باز دوباره طوفانی نشو اینجا هزارتا آدم نشسته اینا که نمی دونن بی خیال.
چند مدت پیش خیلی دلم واسش گرفته بود این آهنگ و واسش ساختم:
حالا شب ها دیگه خوابم نمی یاد
غم با من یکی شده، غصه کنارم نمی یاد
تک و تنها می شینم کنج خونه
واسه دیدنت می گیرم بهونه
کجایی بیا ببین چه خسته ام
مثل مرغ بال و پر شکسته ام
کجایی بیا ببین این آشنا
تو اتاقش می شینه بی هم صدا
حالا تنهایی برام یه عادته
تو اتاق تنها نشستن راحته
همدم من حالا...
محرمم ببین یه دیوار گلی ست
حالا تنها دلخوشیم...
بیخیال این و واست هزار بار خوندم عزیز دیگه باید حفظ باشی. آخ که دلم چقدر پره...
دلم می خواد پر بزنه
به این خونه سر بزنه
تو باغچه ی کنج خونه
یه چند تا گلدون بزاره
تو گلدونای نقره کار
گلای مریم بکارم
هر چی که بوی غم می ده
از سر راش بر می دارم...
                                             شاد باشی عزیز.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 21:45  توسط alika | 
می خوام دیگه رها بشم
ساده و بی ریا بشم
زمینمو شخم بزنم
نه بد بشم نه خوب بشم...

نمی دونم چرخ فلک کدوم وره از این وره یا از اون وره!!!
هر طرف که چرخیدیم دیدیم بی فایده است.
یه چیز و ولی خوب فهمیدم که تو این دنیا باید کوه باشی نه شیشه، چون زود می شکنی.از یه چیز کوه خیلی خوشم می یاد اونم اینه که تو کوه هر چیو صدا بزنی همون و می شنوی.رسم قشنگیه هر چند که کاملا باهاش مخالفم اما دلیل سربلندی کوه همینه. یه چیز دیگه هم که کوه داره اینه که هیچ کس براحتی نمی تونه توی دلش و ییینه، دیدنش همون قدر که سخته، آسونه.بی خیال.
نمی دونم چرا یهو این قدر تغییر کردم که حتی چیزایی رو که قبول ندارم رو هم پذیرفتم. کم کم دارم خیلی عوض می شم اما
عهد ما با تو نه عهدی است که تغیر بپذیرد
بوستانی است که ویران نکند باد خزانش
دارم چرت و پرت می نویسم دیگه از وقت خوابم گذشته :))
اما...
نمی دونم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 4:11  توسط alika |